پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

پارسا و مهرسا

نوعی پیشرفت

چند وقتی میشه که دوست دارم از تو کریر بیام بیرون البته یکبار هم که کامل اومدم بیرون حالا مدل جدیدترش اینطوریه که از دسته کریر هم استفاده میکنم و با کله میخواهم بیام بیرون ...
26 آذر 1392

عروسک من!

در بین اسباب بازیهایی که دارم این عروسک از همه بیشتر مورد توجه ام هست عروسک جون شما هم تو دوربین نگاه کن دیگه! ...
26 آذر 1392

شش ماهگی

من با حال سرماخورده ٦ ماهم شد چند روز قبل از اینکه ٦ ماهم تمام شود سرما خوردم به جز سرماخوردگی که اصلا خوب نبود بقیه ماجراهای ٦ ماهگی انگار خیلی خوب هستند شروع غذا خوردن که من حتی با همین حالم هم خیلی خوب استقبال کردم حالا ببینیم تا بعد چجوری هستم! وزنم هم در پیان ٦ ماهگی ٨٧٠٠و قدم هم ٦٨ بود شما هم بفرمایید!   شمعها هم توسط داداشی که عاشق فوت کردن هست خاموش شد بابایی هم روز قبل از نیم سالگیم اومد تهران ...
26 آذر 1392

روروئک

بالاخره منم تونستم مثل پارسا یک چیزی سوار بشم و تو خونه حسابی دور بزنم البته خودم که به تنهایی نمیتونم با کمک مامان تازه برای مدت کوتاه اخه هنوز بلد نیستم که بنشینم و قدم هم که نمیرسد مامان کمی من رو توش میشونه منم حسابی سرگرم میشم ...
19 آذر 1392

سی و چهار ماهگی

 روزی که من سی و چهار ماهه شدم یک روز پاییزی بود که هوا خیلی سرد شد تا حدی که برف زیادی تو شهرمون بارید من یاد گرفتم که اسم شهری که توش زندگی میکنم تهران هست و اینکه بعضی روزها هوا انقدر آلوده میشه که من برای بیرون نرفتنم از خونه میتونم بهانه آلودگی رو بیارم چندباری که برای بیرون نرفتن بهانه میاوردم یک دفعه به مامان یا بابا میگفتم هوا آلوده است من نمیام بیرون اسم کشورم هم یاد گرفتم ایران هست ...
19 آذر 1392

ماهی گیری

از وقتی که تفنگهای من ناپدید شدند! (شاید در آینده بفهمم که چه جوری مامانم از شر تفنگهام راحت شد) مامان هر روز یک بازی جدید اختراع میکنه تلفن بازی با لیوانهای یکبار مصرف مدرسه بازی ماشین بازی خانه سازی که البته با لگوهام بیشتر تفنگ درست میکنم و نیزه!(قابل توجه مامان) نقاشی و خمیر بازی هم که دیگه اختراع نمیخواهد ! ماهگیری و آشپزی اما من خیلی از ماهگیری خوشم میاد برای همین بابا برای من یک تور درست کرد و مامان هم یک قلاب ماهگیری ماهی هاش هم گیره های لباس بودند که با آهنربای سر قلاب میگیرمشون این سبدها هم اول دریا هستند بعد که ماهی ها رو گرفتم میشن اکواریم!   ...
19 آذر 1392

توپ قلقلی!

من عاشق این توپم مخصوصا مواقعی که پارسا باهاش بازی میکنه اما تا وقتی داداشی بیدار باشه و در صحنه حضور داشته باشه این توپ در دستان من جایی نداره چون داداشی میگه خراب میشه و میاد از دستم میگیره من چجوری میتونم این توپ رو خراب کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما صبحها که من ٢ ساعتی زودتر بیدار میشم با خیال راحت با توپ قشنگ داداشی بازی میکنم اینم جایزه سحر خیزی بنده ...
18 آذر 1392